تو در غزلهایم – ولی – پیوسته می مانی
همواره با من یک صدا آواز می خوانی
من راحتم ، آرامشم را در تو می جویم
هر چند با دیدارهایی سخت پنهانی
تو ، روح آرام تمام لحظه هایم باش
شاید قراری گیرد این دریای طوفانی
عشق تو – بعد از سالها – بر این دل تاریک
گسترده سایه ، سایه ای دلباز و نورانی
گنجشکها – این دستهای سرد من – امروز
در جستجوی آشیانهای زمستانی ؛
جز گرمی مطبوع تو ، آیا چه خواهد بود
تنپوش این گنجشکها ، در فصل عریانی؟
هر چند سیم خاردار و خار ، اما من
رد می شوم از مرز سخت تو ، به آسانی
من با تو می مانم ، تو هم با من بمان ، هر چند
هر چند می دانم که تو با من نمی مانی
پایان ما ، آغاز فصل رنجهای ماست
من نیز می دانم ، تو هم – انگار – می دانی !