هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !
از جایم بلند شدم ،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد !
فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !
فهمیدم که عشق ،
آسمان روشنی دارد !
روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،
دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،
و جهان را در آغوش گرفتم !
پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باورمن
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسم تو ببخش به لبهام ، بی تو خالیه نفسهام
خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستام
خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش
من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقه ، تشنه ام کویر لوتم
نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم
تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم